على اكبر دهخدا

1321

امثال و حكم ( فارسى )

به از تو حركت شود . گل نباشد چشمهء خورشيد را سينه صافان را غبار كينه نيست . . . ) الهى . گل نمديده را آبى تمام است . از شاهد صادق . نظير ايدوست گل سرشته را آبى بس . از شاهد صادق . گلوگير آمدن . مايه حسد و بغض شدن . مثال : [ سلطان طغرل سلجوقى ] در حق شيخ الاسلام ربانى . . . ظهير الدين بلخى . . . اعتقادات صادقانه و صفاى صوفيه داشت و شبها بقدم ارادت جهت استراحت بزاويهء شيخ رفتى و مصالح ملك و دين باوى مشورت كردى و امراء دولت را اين معنى گلوگير ميامد و از چاره و تدبير عاجز آمدند و باتفاق با سلطان نفاق آغاز نهادند . از العراضه . گلو هفت بند دارد . نظير : اول انديشه انگهى گفتار . شتر گلو باش . گلها بسى بود نه همه همچو كامكار مهتر بسى بود نه همه چون تو كامران . . . * در باغ مهترى چو گل كامكار باش تا نيكخواه بوى برد بدسگال خار . ) سوزنى . گلهاى لعل گردد در بوستان ملك خونهاى تازه ريخته در مرغزار تيغ . ( دست زمانه يارهء شاهى نيفكند * در بازوئى كه آن نكشيده است بار تيغ . . . ) مسعود سعد . رجوع به : عروس ملك كسى . . . ، شود . گله از دست دوستان خيزد . از مجموعهء امثال طبع هند . گله از دوستان عيب است . از مجموعهء امثال طبع هند . گله در چول و غله اندر چال نتوان داشت چله از سر حال . اوحدى . گله را راندند فاطمه را بردند شكر خدا را كه بخير گذشت . بمزاح يا طنز . همهء ناشندنيها شد و جاى شكر نيست . گله شهربانو از عمر است . « 1 » خاطرم بكر و عهد نامرد است * نزد نامرد بكر كم‌خطر است نالش بكر خاطرم ز قضاست . . . ) خاقانى . گله‌گذارى كار زنان است . گله ما را گله از گرگ نيست كاينهمه بيداد شبان مىكند ( . . . چون نكند رخنه به ديوار باغ * دزد كه ناطور همان مىكند . ) سعدى . رجوع به : آب از سرچشمه گل است ، شود .

--> ( 1 ) شهربانو را بخانهء عمر بردند و شهربانو بهمسرى او راضى نبود سپس او را بحسين بن علي عليه السلام تزويج كردند . از حاشيهء خاقانى .